تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

اول.بی مناسبت ندیدم که به مناسبت روز خبرنگار خاطره ای را از دوست عزیزم مرحوم رفیق برژنف رهبر سابق اتحاد شوروی سابق برایتان نقل کنم. می گویند روزی خبرنگاران غربی، مرحوم رفیق برژنف را در حاشیه یک اجلاس بین المللی دوره کرده بودند و او را در مورد آزادی مطبوعات در شوروی سوال پیچ می کردند و او هم مرتب بر این نکته تاکید داشت که روزنامه نگاران و خبرنگاران در سرزمین داس و چکش، از همان آزادیهای مورد اشاره غربیها برخوردارند. در این میان یک خبرنگار آمریکایی به مرحوم رفیق برژنف گفت در کشور من خبرنگارها تا آن حد آزادی دارند که حتی می توانند تا آنجا که دلشان خواست به پرزیدنت نیکسون و معاون او لیندون جانسون بدو بیراه بگویند. در این هنگام برژنف پیروزمندانه پاسخ داددر اتحاد شوروی هم مانند کشور شما ، روزنامه نگاران و مطبوعات می توانند تا آنجا که دلشان خواست به پرزیدنت نیکسون و معاونش لیندون جانسون بد و بیراه بگویند.

 

دوم.گویند که روزی یکی از شاگردان شیخ ما به مجلس شیخ دیگری رفت و آن شیخ دیگر به شاگرد شیخ ما گفت(( مثل من و شیخ شما همانند کاسه ای پر از ارزن است که شیخ شما دانه ای از آن ارزنها است و ما بقی آن ارزنها ما هستیم)) و چون این سخن به گوش  شیخ ما رسید، گفت(( برو و به آن شیخ دیگر بگو که یا شیخ! آن یک دانه ارزن هم تویی ،ما هیچ نیستیم.))

 

سوم. و باز هم از گنجی و برای گنجی.

قناعت‌وار
تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه‌ی خود بود.
خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند......

مرغي در بال‌هايش شکفت
زني در پستان‌هايش
باغي در درخت‌اش

ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در شتاب‌ات
ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
که يقين است و باور است.
دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.

پ ن: در نسخه مسکو صراحتا اشاره شده است که مراد از شیخ ما، شیخ ابو سعید اباالخیر عارف نامی قرن نمیدونم چندم است(احتمالا قرن ۷ هست).

 پ ن۲: شعر بالا از غول بزرگ ادبیات معاصر احمد شاملو و به نام سرود برای مرد روشنی که به سایه رفت. البته با کمی تلخیص.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ملیحی  | 

اول. دوست معمولی با توجه به شرایط جدید زمانه و درک حقایق در این برهه حساس زمانی، که همانطور که همگان می دانند بیش از ۲۶ سال از آغاز حساسیت آن می گذرد .سرانجام با دلی آرام و قلبی نا آرام از بلاگ اسپات دل برید و به سوی جایگاه ابدی بلاگفا سفر نمود. اما منظور از شرایط جدید زمانه چیست و مخاطب آن کیست؟! دوستان عزیز درست است که بارها بر این نکته پای فشرده ام که وبلاگ یعنی سردبیرخودم ،یعنی هر چه خواستم بنویسم و هر زمان که خواستم به روز کنم! اما امروز و در این برهه حساس زمانی! باید ایستاد و ماند و فعال بود.چند روز پیش در آن محفل فرهنگی! که در باغ انگوری برقرار بود اظهار فضل نمودم که: در شرایط جدید ما نه خواهان آن هستیم که ویزای کانادا بگیریم و برویم، و نه در پی آنیم که شش لول ببندیم و قضات را بکشیم. ما می خواهیم حضور داشته باشیم. و موثر باشیم. پس باید به نوشتن ،خواندن و جذب کردن متعهد شد. یکی از دلایل فلسفی این اسباب کشی از آنجا به اینجا نیز همین است.

دوم. پیوندهایی که در این گوشه مشاهده می کنید عبارتند از دوستان دوست معمولی و سایتهایی که به نظرم مفید می آیند. الحمدلله در این سرویس جدید براحتی می توانم پیوند قرار دهم. در آن دوست معمولی قبلی یا قدیمی! برای لینک گذاشتن کلی دردسر داشتم و همواره با برخی دوستان دعوا و قهر و قهر کشی که چرا لینک آنها را در صفحه( آن هم با رعایت قواعد خاص جدا نویسی) قرار نداده ام. که دیگه مشکل حل شد از حالا به بعد اونقدرلینک این بغل میتونم بگذارم تا جونم درآد. 

سوم. به اعتقاد من، این پکیج تشویقی اروپا هیچ دست کمی از معاهده ترکمانچای ندارد. بله آقا! زیر بار نروید. ما آنقدر بر سر مواضع اصولیمان می ایستیم ،تا مجبورمان کنند که برویم. من به مسوولان هم توصیه میکنم که زیر بار نروند. ما هم یک وبلاگ می زنیم و نام آن را از تا آزادی فلانی ،می گذاریم: تا دستیابی به چرخه سوخت هسته ای و بدین شکل یکبار دیگر دست استکبار را که این بار از خشتک سه کشور اروپایی بیرون زده، از آرنج قطع می کنیم.

چهارم.من دارم یه شیطونی هایی میکنم...

پ ن۱: در نسخه مسکو آمده است که باغ انگوری بهشت موعودی بود که مخمل در سریال خونه مادربزرگه آن را به جوجه های گل باقالی خانم وعده داد و آنها را فریفت.

 پ ن ۲: همونطور که میبینید مورد شماره دو و برخی از کامنتها به دلیل پاره ای ملاحظات،اصلاح شدند. دلیل اونم اینه که ما یک مطلب نیمه طنزی نوشتیم و اونها در یک اقدام تروریستی نا جوانمردانه که در تقابل آشکار با متن اعلامیه جهانی حقوق بشر، کنوانسیون ژنو، پیمان کیوتو بر ضد گازهای گلخانه ای، معاهده پاریس، منشور ملل متحد و خلاصه بقیه مقاوله نامه های بین المللی بود، اقدام به افشای ماه تولد دوست معمولی( اردیبهشت) کردند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ملیحی  | 

امشب دومین شبی است که برای او و به یاد او گریستم. دیشب هنگامی که بند پایانی نامه اش به دکتر سروش را می خواندم آنجا که شعر شاملوی بزرگ را آورده بود که: 

 آخرش یه شب
ماه می‌آد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

روی این میدون رد شده
خندون
یه شب مهتاب ماه می‌آآآآد. "

و امشب با دیدن آن عکس سیاه سفید که شاخه های زیبای گل رز بر صورت مبارزش جای گرفته و با صدای تکان دهنده همسر بزرگش که تمام وجدانهای بیدار را آگاه میکرد که به کمکش بشتابند.

هیچگاه فراموش نمیکنم سال ۷۹ روزی که به خیال خود به بند کشیدند این شیر را. روزنامه صبح امروز درگزارشی نوشت که در راهروی دادسرا هنگامی که گنجی را می خواستند به اوین ببرند. سربازی شهرستانی با صدای بلند از گنجی خواهش می کند که با او دست بدهد. و گنجی صمیمانه او را در آغوش میکشد و می بوسد. او آن زمان هم تنها بود.آن زمان هم همه او را تندرو می خواندند.

آنها که تا دیروز و در اشعار بی محتوای انتخاباتی خود از جبهه دفاع از حقوق بشر دم می زدند کجایند؟

در سال ۷۹ در نشریه ای دانشجویی در کرج ستون طنزی مینوشتم . موظف بودم اگر ۳ تا به میخ می کوبم یکی هم به نعل بزنم. آن روزها گنجی در دادگاهش گفته بود <من سوخت موتور اصلاحات هستم> و من پاسخ دادم که آقای گنجی! سوخت بدون سرب یا با سرب؟!! او آن زمان هم از دید من قهرمان بود  اما چگونه توانستم او را به سخره بگیرم؟! و امشب که برای او گریستم پشیمانم که چرا روزی چنین نوشته ام. و به تمام اعتقاداتم قسم میخورم که آن نوشته و آن درشت گویی به این مرد تنها ایستاده! بی منظور بوده است

دوست معمولی امشب آنچنان آسمان چشمانش بارانی است و غیظ و خشم وجودش را فرا گرفته که نمی تواند چونان همیشه حتی با لحنی تلخ مطایبه کند. اما بر خود می بالم که برای دفاع از او به انفرادی رفتم. هنگامی که مزدورانشان مرا دزد وطن فروش خطاب کردند. هنگامی که بر قامت نحیف و چشمان ضعیفم لبخند تمسخر زدند. و هنگامی که با سیلی به دیوارم کوبیدند. در خیال خود گفتم آقای گنجی من میخواهم با شما دست بدهم! و او صمیمانه مرا در آغوش کشید.

آری آری جان خود در تیر کرد آرش

کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش

پ ن: دوست معمولی در همین روزها بطور کامل به اینجا اسباب می کشد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت   توسط علی ملیحی  |