تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

پرچم شرکای قدیمی بر گرده چارپایان

 

اول: پس از گذشت 8 سال از شبی که سفرای اروپایی سوار بر مینی بوسی سفید رنگ، بعد از چند ماه دوری از تهران به دلیل ماجرای دادگاه میکونوس  از هواپیما به سالن تشریفات مهر آباد انتقال داده شدند و در آنجا مورد استقبال کمال خرازی وزیر امور خارجه دولت خاتمی قرار گرفتند و گشایشی تازه و طولانی در روند روابط متلاطم ایران و اروپا حاصل گردید ، امروز پرچم اسپانیا و فرانسه و دانمارک که در طول 8 سال اصلاحات نزدیکترین روابط را با تهران داشته اند  و آن دو تای اول میزبان رییس جمهور ایران نیز  بوده اند، بر گرده خران و در کنار پرچم انگلستان و امریکا در تهران گردانده می شود.

معترضان و تئوریسین های آنها، هم نوا با دولتمردان جدید کشور به بهانه انتشار کاریکاتورهایی بر ضد مقدسات اسلامی چنان بر طبل بنیادگرایی می کوبند و وعده نابودی نظامهای مادی و نظام سلطه جهانی یعنی همان نظام بین الملل را می دهند که انگار نه انگار دولت تهران  به طور اعم، و محمد خاتمی به طور اخص، 8  سال تمام  در گوشه و کنار اروپا بر گوش غربیان لجوج و سرد خلق این روضه را خوانده است که ایران عضوی مصلحت اندیش ، مثبت و قابل اعتماد در عرصه نظام بین الملل است و یا دستکم می خواهد که چنین باشد.

همین آقایان در طول 8 سال گذشته از عقد قراردادهای کلان نفتی و تخصیص اعتبار بیمه های اروپایی به کشورمان به وجد می آمدند و همین گروه هایی  که امروز پرچم فرانسه را بر پشت الاغ می بندند و بر سفارتش سنگ می زنند و در روزنامه ها و رسانه های خود بر این کار فخر می ورزند، در جریان منازعه شرکت فرانسوی توتال با امریکا و یا نزدیکتر از آن مخالفت فرانسه با جنگ عراق، این کشور را به مظهر مبارزه با استکبار جهانی و امپریالیسم بدل کرده بودند.

و اینک به روشنی می توان دید که 16 سال سیاست تنش زدایی و اعتمادسازی که موازی با آن نزدیک به همین تعداد سال( 18 سال) مخفی کاری در برنامه اتمی صورت گرفته است در عرض 16 هفته کاملا نابود شده است.

 

دوم: بهزاد نبوی و مصطفی تاجزاده اعضای ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در مصاحبه های آتشین خود در دوران اصلاحات که شاید در آن دوران بیشتر جنبه تخدیر جنبش اصلاحی را داشت به عنوان برگه آس خود، به این نکته اشاره می کردند که پیش از 2 خرداد موشکهای امریکایی به سوی ایران نشانه شده بود و این دوم خرداد بود که این موشکها را به سوی دیگر راند. دوستان اصلاح طلب پیشروی ما شاید دفع این خطر را از برکات مهم جنبش دوم خرداد بدانند اما غافل از اینکه عملکرد ضعیف  همین آقایان و سیاست نیم بند تنش زدایی شان و چشم فرو بستنشان بر روند رشد بنیادگرایان و تنها نالیدن از آن، و مدارا با قدرت لامهاری که گنجی امروز به جرم افشای آن به سوی مرگ می رود و عدم توجه به عواقب پیگیری برنامه مخفی هسته ای برای ایران، کشورمان را با چنان اجماع بین المللی روبرو ساخته است که حتی کشورهای اروپای شرقی مانند بلغارستان سودای رسیدن به غنایم نفتی ایران را در سر می پرورانند.

 

سوم: در برخی پارکهای شهر تهران محوطه بازی کودکان را با کفپوشی نرم مفروش کرده اند تا مبادا کودکان شیطنت زده ، بر اثر سقوط از وسایل بازی دست و پایشان به درد آید. قدم زدن در میان این کفپوش سیاه رنگ وآسودگی از عدم آسیب بچه ها در حین شیطنت، احساس دلپذیری است.

نگارنده خود بخاطر دارد که در سالهای میانی دهه 60 و در ابتدای 5 سالگی هنگام جست و خیز در محوطه بازی یکی از همین پارکهای تهران که آن روزها کفپوش مشکی نداشت، قلکهایی سبز رنگ و پلاستیکی در قالب نارنجک و تانک به من و سایر کودکان سپردند تا آن را از پول پر کنیم و برای کمک به رزمندگان به جبهه ها ی جنگ بفرستیم. و امروز ما کودکان شبهای بمباران تهران ما کودکان صفهای بنزین و نفت دهه 60 شبهنگام با لباسی راحت در برابر مونیتورهایمان می نشینیم و گزارشهای مهیج و رنگارنگ هفته نامه ها و روزنامه های غربی مبنی بر احتمال حمله به محل زندگی و آرامشمان، ایران را مرور می کنیم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت   توسط علی ملیحی  | 

حدود ۳ یا ۴ سال پیش بود که در یکی از محلات حاشیه نشین جنوب تهران قدم می زدم در گوشه کوچه ای باریک چند تا بچه کوچیک دور هم جمع شده بودند. و من ساده انگارانه فکر می کردم که دارند با هم بازی می کنند. یکیشون یک دختر ۷یا ۸ ساله و یک پسر کوچک ۴ ساله و دیگری تا اونجا که یادمه پسر بچه ای ۵ یا ۶ ساله به نظر می رسید . پسر بچه ۴ ساله کمی تپل بود و کاملا مشخص بود که اهل شرق ایران و یا به حدسی محتملتر افغانی باشد.

اما اتفاق تاثیر گذار درست در لحظه ای که از روبروشان عبور می کردم افتاد. دختر ۸ ساله با تندی به سمت پسر بچه افغانی اومد و خطاب به آن پسر سوم که احتمالا برادرش بود گفت: دیگه با این بازی نکن این افغانیه و خیلی بیرحمانه توی گوش پسرک زد و محکم بچه رو به عقب هل داد جوری  که  از پشت روی خاکها افتاد و صدای گریه آرومش بلند شد. پسرک افغانی با اینکه هق هق گریه می کرد سعی می کرد از روی خاکها بلند شه.. و دخترک ایرانی وقتی متوجه حضور من توی صحنه شد به سمت برادرش برگشت..... و من هنوز که هنوزه حسرت می خورم که چرا جلو نرفتم و بچه رو از روی زمین بلند نکردم.

آره! در زندگی چیزهایی هست که مثل خوره آدمو می خوره. من بارها با مجسم کردن درد اون بچه تپل افغانی گریه کرده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت   توسط علی ملیحی  |