تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

دارم از زور عصبانیت میترکم.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت   توسط علی ملیحی  | 

اول: بعد از مدتها وبلاگ حسین درخشان و زیتون رو نشستم و کامل خوندم تمام پستهای 1 ماهه اخیرشون رو، به نظر الاحقر این دو نفر به معنای اصلی کلمه بلاگر هستند. از خوندن وبلاگ درخشان اون عکس زیبای دکتر جهانبگلو در تورنتو به تورم افتاد و از وبلاگ زیتون هم این تیکه شعر زیبا:

- هستی

بر سطح می‌گذشت

غریبانه

موج‌وار

دادش در جیب و

بیدادش در کف

که ناموس و قانون است این...

(شاملو)

 

دوم: خب، من آدمی نیستم که ته اعماق وجودم رو روی کاغذ بیارم این روزها واقعا روزهای شلوغیه یا شایدم من بیخود شلوغش کردم. اما یک چیزو میدونم به کارایی که دارم می کنم علاقه دارم علاقه که چه عرض کنم عاشقشونم! من همیشه فکر می کردم توی دوران دبیرستان که این مشاورها گل واژه می گند که ادم باید به علایق خودش نگاه کنه. اما الان می بینم که نه پربیراه هم نمیگفتند و انسان اگه به یک کاری علاقه داشته باشه همه دردسرا و اعصاب خوردیها و ناملایماتش رو هم می پذیره . البته این جدای تمامی اهداف ما برای آزادی و جمهوریخواهی است.  حس تاثیرگذار بودن هم خیلی مهمه مواردی هست که واقعا آدمو شارژ میکنه بعد از جلسه کارگری در اول ماه مه یکی از اعضای سندیکا یک بسته  کوچیک مشمایی که توش یه کارت تبریک در قطع ویزیتوری، یک شکلات آناتا و یک آبنبات با مارک متفرقه بود بهم هدیه داد برای قدردانی از اینکه اخبارشون را پوشش داده بودم.... و یا موارد دیگه. حرفهای دیگه ای برای این قسمت هست که نمیشه روی کاغذ اورد.

 

سوم: 10 اردیبهشت 24 سالم تموم شد ولی الحمدالله و به قول حجاریان بلاتشویش، به 19 سال هم می خورم . خودم برای خودم کادو هم خریدم یک عدد موبایل نوکیا 1100 که مجهز به لیست مجزا است و میشه راحتتر باهاش sms  فرستاد و  اداره خبرگزاری اس ام اسی ملیحی پرس کمی آسونتر شده و بی صاحاب به شدت هم آنتن میده و شده بلای جون خواب صبح ما. و البته همانطور که حلقه نزدیکان می دونند نوکش چراغ قوه هم داره پس زنده باد نوکیا و زنده باد 24 سالگی.

 

چهارم: تنها مورد فوق العاده ترسناک و حتی ترسناکتر از خورزوخان، این 20 30 واحد باقی مانده از مهندسی برق اینجانبه که مثیکه حالا حالاها نمیخواد تمام بشه و دوران پر فرازونشیب دانشجویی ما ادامه داردو ما مجبوریم این رسالت دانشجو بودن و جنبیدن در جنبش را به گردن بکشیم.

 

پنجم: من کلا روضه زیاد خوندم در باب اینکه چی ممکنه بشه اما اومدیم و این محاسبات ما در مورد اتمی و حقوق بشر و 3 پرونده به نتیجه نرسید. بعدش چی؟ ول کنیم بریم؟ خفه شیم؟ بریم زندگی از نوع ساعت 4 خونه و جمعه ها خونه مادرش و بچه ها رو ببر پارک و عزیزم گفتنای تهوع آور رو شروع کنیم و خوش آن که خرآمد و الاغ رفت؟ نه نه من قبلا هم گفتم که نه اهل خارج رفتنم و نه اهل اسلحه دست گرفتن می مانیم و زندگی می کنیم دیگه از 67 که بدتر نمیشه. در مورد این بند نظر فرسایی هم کنید در کامنتها

 

ششم: میگن که یک بنده خدایی عرق می خورده خلاصه میره مشهد و اونجا به امام رضا قول میده که دیگه نخوره، یکی دو ماه بعد با دوستاش میره شیراز و اونجا به اصرار دوستان می خوره و بد مست میره نزدیک شاهچراغ و میگه آقا! به برادرت بگو اون ماجرا که با هم قرارشو گذاشتیم منتفی شد. حالا به قول عمران صلاحی این هم شده حکایت ما که هی میگیم زود آپدیت کنیم و میره برای 2 ماه بعد. ببخشید دیگه درست میشه یواش یواش

 

هفتم: درگیریهایی که در بند دو بشون اشاره کردم، الاحقر رو حسابی از کانون ولرم خانواده دور کرده که مثبت ارزیابی میشود فقط خواهرزاده هامو دیر به دیر می بینم که دوریشون واقعا زجر آوره .باز خوبه یکیشون حرف میزنه و تلفنی میشه باش حرف زد. همیشه  قصه خروس زری پیرهن پری شاملو رو برای اون بزرگه که قصه و اینا حالیش میشه میگم مخصوصا اون فراز از سخنان خروس زری رو که وقتی صبح میشه چنین می خونه:

قوقولی قو قو سحر شد، سیاهی در به در شد

فرشته ها دویدن ، ستاره ها رو چیدن

خورشید خانوم در اومد با یک طبق زر اومد

تا شب نکرده حاشا، بچه ها بیاین تماشا.

 

هشتم : مد شده عکس هم میگذارند در وبلاگ ما دوربین نداریم مثل بعضیها اما عکس داریم در مورد حضور بانوان در ورزشگاه، این خانوم خانوما دیدار تیم زنان ایران با المان رو از نزدیک تماشا کرده و به این شکل هیجان زدست:

 

 

 

نهم: من با ماه هیچ رابطه ای ندارم

 

دهم: کانت گفت من هم می گم برادرا خواهرا "فرد فرد انسانها غایت باالذات هستند". به قول بزرگی همه خوبن همه!

 

پ.ن: بابا جان کارایی که می کنم منظور همین کارهای خبری روزمره هست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت   توسط علی ملیحی  |