مطلب مفصلی خواهم نوشت....

مطلب مفصلی خواهم نوشت....

اول، اندر احوالات گم شدن و پیدا شدن نوکیا چراغ قوه دار عزیزم: خیلی جالب بود برام که این موضوع گم شدن 10 دقیقه ای نوکیای چراغ قوه دار در دوشنبه 6 خرداد رو کاملا فراموش کرده بودم و امشب به یادم افتاد دلیلش هم احتمالا سیر حوادثه که کمی تند شده . ماجرای جالبی بود، در عصر روزی که از تبعید 24 ساعته در غرب تهران به بالاشهر تهرانپارس بر می گشتم پشت چراغ قرمز فلکه دوم سابق و چهارراه اشراق فعلی از ماشین پیاده شدم توی پیاده رو بود که متوجه شدم گوشیم نیست ماشینی که ازش پیاده شده بودم هنوز پشت چراغ بود رفتم و محترمانه دوباره جلو سوار شدم! و گفتم موبایلم نیست راننده بنده خدا اذعان کرد: دیده که وقتی توی ماشینش بودم با موبایل حرف زدم و منم هی دورو برمو نگاه می کردم.
یک دونه مسافرعقب بود و از خدا که پنهان نیست از شما خوانندگان روشنفکر متعهد هم پنهان نباشه دختر خانمی بود بیست و اندی ساله که از رسالت سوار شد و منم یکی دوبار توی آیینه دیدمش خلاصه این خانم وجیه المنظر در کمال متانت گفت شماره تون رو بدید من زنگ بزنم صداش در بیاد و این هم از شانس ماست که اگر کسی ازمون شماره می خواد برای این گونه امور است. من شماره رو دادم و خانم گرفت و گفت خاموشه و خب راست می گفت خودم خاموش کرده بودم حالا جالب اینجا که چراغ هنوز قرمز بود ناگهان خودم با عنایت به انعطاف پذیری (flexibility)بالایی که دارم کامل رفتم زیر صندلی و دیدم که اون زیره برداشتمشو از نگرانی در اومدم نکته بدش تنها این بود که پیرمرد راننده در حین جستجوهای من گفت:این خانوم شاهده که من چیزی برنداشتم که این امر مرا که طرفدار طبقه راننده هستم – البته از نوع اتوبوسش- بسی ناراحت کرد.
اما ماجرا ادامه داشت وقتی داشتم این متن رو می نوشتم همون دختر خوشگله زنگ زد و گفت عزیزم چه شماره رندی داری بیا با هم دوست شیم منم قبول کردم و دوست شدیم و سالهای سال در کنار هم با خوبی خوشی زندگی کردند.
دوم، اندر باب لطایف صادره: دو تا جوک می خوام معروض بدارم خدمتتون که
الف: یک روز آدم ابوالبشر بر می گرده خونه و در می زنه حوا خانوم از توی اتاق( dining room) فریاد میزنه: کیه؟؟؟ آدم با بی حوصلگی جواب می ده: خودتو لوس نکن منم( حالا حسن احتمالا گیر میده که یک عالم لبنانی تحقیق کرده اون زمان در نبوده پرده بوده)
ب: ترکه رفته بوده تهران دنبال نوهاش که واسه تعطیلات ببردش تبریز. تو راه پسره اشاره میکنه به چندتا گوسفند، میگه: ببعی! ببعی! ترکه برمیگرده بهش میگه: ببین اصغرجان! ما داریم میریم تبریز، اونجا همه مردن! تو هم دیگه بزرگ شدی، باید مثل مردای گنده حرف بزنی! اینا گوسفندند، گوسفند. یکم میگذره، پسره اشاره میکنه به یک قطار میگه:دودوچیچی!ترکه باز میگه:اصغرجان! تو دیگه بزرگ شدی بابا! باید مثل آدم بزرگا حرف بزنی، این اسمش قطاره.بالاخره میرسن تبریز، سرشام ترکه از نوهاش میپرسه:اصغرجان، دیروز تو مهدکودک چیکار کردید؟ اصغر میگه: قصه گوش کردیم. ترکه میپرسه: قصه چی؟ اصغر میگه: قصه روباه جاکش و کلاغ کسخل!( اگه به دوستان ترک توهین شد خب لر بوده اصلا ایرانی بوده)
سوم، اندر احوالات وقایع اتفاقیه: می گم وقایع اتفاقیه یاد مشارکت می افتم روزم خراب میشه بندگان خدا یه روزنامه به این اسم داشتند که زود بستنش.از اراجیفی که بالا نوشتم که بگذریم روزهای سختیه یاشار قاجار و عابد توانچه در اوین گرفتارند هومن اما آزاد شد خیلی زیاد نگرانش بودم و بودیم مخصوصا چهارشنبه شب که اسمش توی لیست نبود اما خوشبختانه پنجشنبه فرید زنگ زد که آزاد شده .صدای خودش هم میومد گفتم لپش رو بکش فرید گفت:لپ ماجرا این بوده که چشم بند داشته و ضرب شتم.... چیزی نگفتم دیگه. عابد و یاشار 209 هستند یاشار که میگم یاد یاشار داستان اولدوز و کلاغها میوفتم و به قول دوست عزیزی: دانه گندم که تو پرپر کنی، باز بکاریم و دوچندان کنیم.
چهارم، اندر احوالات ته اعماق وجود من: خونه ما اپارتمانه و طبقه اول، من خر خیلی شبا هوس می کنم آسمون رو ببینم اما رغبت نمی کنم برم توی حیات یا کوچه، میرم میخوابم آخر سر این موضوع دق می کنم، اما توجیه دارم برای خودم که 3 شب کسی توی حیاط نمیره.