«هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد ابعاد مخفی ام، محدود به تنم هستم، محدود به افکار سبکی که چون حباب از آن بالا می روند. یادبودهایم را با زبان حالم بنا می کنم. من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم: نمی توانم از خودم بگریزم» تهوع-ژان پل سارتر
--گوشه حیاط دانشکده روی صندلی ولو شده بود ، مشخص بود که نمی خواد منو ببینه. اما خیلی وقت بود ندیده بودمش جلو رفتم وسلام کردم. کنارش نشستم و گفتم:«چته چرا وا رفتی؟» گفت:« چه میدونم حالم خوب نیست» زهر خندی زد و ادامه داد: « الان تو رو یک موجود فرا زمینی می بینم». چشمم رو دوخته بودم به یکی از دخترایی که داشت کنار یکی از بچه ها میومد، تابلو بود که مال دانشکده ما نیست. گفتم:« از کوین چه خبر؟» گفت:« خیلی وقته که ندیدمش». گفتم:« از وقتی برنا رفت کوین (محسن) رو هم ندیدیم». مکث گنده ای کرد وگفت:« اتفاقی که برای برنا پیش اومد روی من تاثیر بدی گذاشت. بخاطر این گناهاست که می کنیم» همزمان با گناه اشاره کرد به دو سه تا از دخترای صنایعی که از جلومون رد می شدند. گفتم:« مگه چش شده برنا»؟ گفت« برنا مرد! اسفند بود که مرد». بلند خندیدم و گفتم:« نیما خودت رو مسخره کن، برنا تهران مهمان گرفته بود. اول سال برگشت شهرستان. تو هم الان یاد هوش مصنوعی اسپیلبرگ افتادی باز». خیلی جدی گفت:« منم باورم نمی شد. اما برنا مرده من بعد از عید به تو گفتم مطمئنم به تو گفتم، نمی دونم شایدم نگفتم اما صورت مسئله اینه که اون مرده.» ساکت شدم زنگ موبایل رو خفه کردم و گفتم:« تصادف»؟ گفت: « راستش رو به من نگفتن شنیدم که از گاز حموم مرده اما به نظرم از شیشه ای چیزی سنگ کوب کرده، تازه نامزد کرده بود » . گفت:« یادته ترم اول 82 زیر چتر مهدی تو اون روز بارونی به زور زیر چتر جا شدیم وسط حیاط دانشکده چقدر دخترا رو مسخره کردیم؟» گفتم:« آره! یادته می گفت گردن علی اندازه فاصله انگشت شصت و اشاره منه؟ وقتی امتحان می کرد میگفتم برنا! خفه ام نکنی. می گفت نه رفیقمونی! تازه از همه چیزم خبرداری آدم یه ربع پیشت باشه از اخبار و روزنامه بی نیازه .فقط حیف ورزشی نمیخونی.. ورزشی بخون..» گفتم« زندگی پوچیه». گفت: «برای هیچ و پوچ خار.. همدیگه رو.... »برنا مرد، نامزد کرده بود. 95 کیلو عضله بود،دعوا زیاد می کرد ،دختر بازی هم.
--اولین روز ترم دوم جلوی در کلاس بررسی قدرت، همگروهی ترم پیش ازمایشگاه ماشینم رو دیدم سلام علیک کردیم. گفت« آقا دیدی داوود بنده خدا مرد!» گفتم« کدوم داوود؟» گفت« پسره باهامون بود آزمایشگاه، همه مدارها رو بلد بود». رفتم جلوی در، یه اعلامیه بود که از درگذشت جوان ناکام مهندس داوود خدابخش خبر می داد. داوود مرده بود. یادش به خیر همیشه می گفت شما کارشناسی ها بی سوادید 4 کلمه انگلیسی بلغور می کنید و به اینترنت دایم وصلید . از کاردانی اومده بود 6 واحد داشت تا مهندس شه. توی شمال تصادف کرده بود.
--اون روز نحس 17 فروردین امسال ، عکس رنگی علیرضا سلطانی همون جایی که عکس داوود بود ، آسمون دور سرم می چرخید. علیرضا از بچه های عمران بود با هم محاسبات داشتیم هر جفتمون افتادیم من 8.5 اون 5. توی ارکات و گزاگ پیداش کرده بودم. گفت: چتو منو پیدا کردی خوش تیپ؟. به یکی از بچه ها گفتم یکی از دوستام مرده شماره تلفنی ازش ندارم.. چند لحظه بعد گفتم ایمیلشو دارم اما وقتی علیرضا رده ایمیلش هم مرده.
--مادربزرگ عزیزم هم مرد. این اواخر شبها نفس کشیدن هم براش سخت بود. خوابش نمی برد گریه می کرد معصومانه ،که چرا خوابش نمی بره. صورتش رو توی دستاش قایم می کردوقت گریه. آخرین باری که برای آزمایش خون بردمش گفت:« دیگه وقته رفتنه» گفتم:« به! عروسی بچه منو اگه نبینی و بری قبول نیست ».
آره برنا مرد در حالیکه تازه نامزد کرده بود. داوود 6 واحد داشت که مهندس شه اما مرد. علیرضا می گفت شاید نصفه نیمه درسو ول کنه بره کانادا. کس و کار زیاد داشت اونجا. مادربزرگم هم مرد عروسی پسرخاله ام رو که 2 ماه دیگه است ندید. من هم می میرم. هیچ حسرتی هم ندارم . علاوه بر توجیهات تئوریک لازم 4 مرگ تلخ توی 4 ماه قبح عملی قضیه رو کاملا نابود کرد. خیلی پوچتر و زمینی تر از اینها هستیم هرچی هست از همین زمینه .
پ.ن۱: تمام شخصیتها واقعی هستند البته اون ۴ عزیزی که مردند دیگه واقعیت ندارند.
پ.ن۲: آره منم اعتصاب غذا کرده بودم. تجربه خوبی بود. حالمم خوبه اما به قول علی صالحی تو باور نکن.

