تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

 

سامان عزیز من رو به این یلدا بازی کذایی بلاگرها دعوت کرده. هر چند که از خوندن مطالب یلدا بازی در وبلاگ کسانی که در هفته های گذشته جوراب ما را به جرم عدم شرکت در انتخابات  پرچم نموده و ما را احمدی نژادی می دانستند، اما خود یک شبه تخلفات انتخاباتی و سیاست را فراموش کردند و یلدا باز شدند به دچار اشمئزاز شدم اما، به دلیل همه گیر شدن این آفت و با عنایت به نامه صمیمانه کیومرث به مناسبت شب یلدا و همچنین کار ویژه اختصاصی من در نوشتن مطالب شماره دار و دعوت سامان نیویورکی! با دعوت از شما به خواندن این    مطلب انتقادی درمورد یلدا در اینجا ؛ آنچه از من خواسته شده را می نویسم:

 

اول: در خانواده ما به شب یلدا شب چله میگویند و تاحالا نشنیده ام که اعضای فامیل به اون یلدا بگویند. شب چله های کودکی من یادآور خاطرات شیرینی است. ما سالها  شب چله را در کنار عمه و عموی مهربانم می گذراندیم آنها برای زمستان کرسی زغالی می گذاشتند و بازی با ان کرسی نسبتا مرتفع، از بیادماندنی ترین خاطرات قبل از 7 سالگی من محسوب می شود. شب چله خاصی را به یاد ندارم که برایم ویژه بوده باشد. یلدای گذشته مادربزرگ در کنارمان بود و فقدان وی یلدای امسالمان را غمناک کرد. دیشب به حسن عزیز گفتم که در زندگی روزمره ما چیزی به نام فاجعه و یا از سویه ای دیگر اتفاقی سورپریز کننده وجود ندارد، البته یک استثنا هست و آن اینکه فاجعه در زندگی ، مرگ دوستان و یا فامیل نزدیک است. در مورد نیمه پر لیوان یعنی اتفاق خوشحال کننده ناگهانی ! باید گفت که این مورد اصلا و ابدا وجود ندارد.

 

دوم: من؛ از نظر من: « فاقد روابط عمومی قوی، فاقد اعتماد به نفس بالا، آدمی با مولفه های یک فرد افسرده و البته ترسو» هستم اما جالب است که هیچ کدام از دوستانم وجود این خصوصیات در من را قویا تایید نمی کنند.

 خیلی دیر عصبانی می شوم و یا لااقل دیدن اون روی سگ من بسیار نادر است و به جرات می گویم که تاکنون از موضوعی تا سرحد مرگ هیجان زده نشده ام:« عبارت مهم نیست» را زیاد بکار میبرم.

مهمترین ترس زندگی من این بوده که مبادا کسی را از خود برنجانم و یا اینکه در ماجرایی مقصر باشم که بجز خودم دیگرانی نیز آسیب ببینند. من هم مانند فرهنگ معتقدم همه خوبند و صادقانه می گویم از هیچ کس بدم نمی آید آدمهایی  که از نظر دیگران بد هستند از دید من تنها مقصر هستند.  فقط آدمهای دروغگو برایم غیر قابل توجیه هستند. 

 

سوم:مهمترین لذت و سرگرمی من اینترنت و خبرپراکنی  است. در دوران کودکی و پیش از دبستان ، اخبارهای تلویزیون و رادیو را حفظ می کردم و برای دیگران و مخصوصا عمو و پدرم بازگو می کردم اکثر فامیل از علاقه فراوان من از کودکی به مقوله خبر مطلع بودند چندی پیش یکی از بستگان دورمان از شهرستان به تهران آمده  بود و به شوخی به من گفت: «هنوز هم گویندگی اخبار را تقلید می کنی؟» با خنده جواب منفی دادم اما پدرم به کنایه گفت : «ایشان در حال حاضر خود خبر سازی و خبرپراکنی می کنند.»

موقعیت امروز من در ادوارنیوز و فعالیتهای دانشجویی هیجان انگیز و بغایت ارضا کننده است می توان گفت استعدادهای دوران کودکی به طرز رادیکالی شکوفا شده است!

همانند آن وکیل دادگستری قهرمان داستان سقوط اثر کامو، من هم، از  لذات ارضا کننده ام، کمک بی منت به دیگران است. از اینکه دیگران دید خوبی نسبت به من داشته باشند لذت می برم و از اینکه کسی از من بدش آید فوق العاده متحیر و متاثر می شوم. کودکان را خیلی زیاد دوست دارم خواهرزاده های کوچکم را که یکی 4 ساله و دیگری 2.5 ساله است می پرستم آنها هم دایی علی را خیلی دوست دارند. کریه ترین چهره یک جنگ، مرگ کودکان است فرمانده  اسراییلی که تابستان گذشته دستور بمباران  اقامتگاه کودکان عقب افتاده در قانای لبنان را داد ، مقصرترین فرد سال 2006 است. اسراییل همیشه کودکان فلسطینی و لبنانی را به شکل غیر قابل بخششی کشته است اسراییل از دید من یک مقصر بزرگ است.

 

چهارم: من عاشق تهران( شهری که در آن زاده و بزرگ شده ام) هستم. عاشق پیاده روی و پرسه زدن در تهران، پرسه زدنهای تنها. محله مان تهرانپارس را بارها و بارها متر کرده ام . روزی در پاسخ به احتمال ترک ایران و اقامت در پایتخت خارج! گفتم که به این راحتیها نمی توان از ایران دل کند فی الواقع منظور اصلی، سختی دل کندن از تهران، دوستان، آشنایان و روابط ایرانی تعریف شده است و نه سختی دل کندن از نمادی به نام ایران

البته این اواخر عوض شده ام دلم برای دوستان قدیمی دیگر تنگ نمی شود و منی که در حفظ روابط قدیمی دوستی زبانزد بوده ام در ماههای اخیر چندین دوست قدیمی را کنار گذاشته ام. عاشق لاس زدن دست و پاشکسته با زبان انگلیسی و دیدن فیلم هم هستم هرچند که فیلم را توریستی و خرد خرد می بینم.

 از صحنه های مستهجن هیچگاه لذت نبرده ام اما داستانهای اروتیک را دوست دارم. از زیر نظر داشتن صورت دخترخانمها و خانومهای جوان بدون اینکه آنها متوجه باشند خوشم می اید. خانمها وقتی غرق در افکار خود اند و یا توجه زیادی به محیط اطراف ندارند، فوق العاده جذاب و سوئیت هستند.

 

پنجم: من هیچوقت ارزوی شخصی  بلند پروازانه و یا هدف بلند مدت از پیش تعیین شده ای نداشته ام . زندگی خیلی معمولی تر، کوتاهتر و ساده تر از ان است که بخواهیم برایش برنامه ریزی بلند مدت بکنیم، مهمترین چالش پیش روی خود در چند سال آینده  را تشکیل زندگی مستقل می دانم من همواره گفته ام که عشقی که قرار است در آینده با من همخوابگی کند اکنون سالهای آخر  دبیرستان را می گذراند و نمی شناسمش.

 

ششم: شعر زیبایی که کیومرث عزیز  به مناسبت یلدا برایمان ارسال فرموده را هم به انتهای این مطلب نسبتا غم بار و مرده می افزایم( قسمتی از شعر ی است متعلق به فروغ):

 

آنگاه  / خورشید سرد شد  /  و برکت از زمین ها رفت  /  و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند  /  و ماهیان به دریا ها خشکیدند  /   و خاک مردگانش را  /  زان پس به خود نپذیرفت  /  شب در تمام پنجره های پریده رنگ  /  مانند یک تصور مشکوک  /  پیوسته در تراکم و طغیان بود  /  و راهها ادامه خود را   /  در تیرگی رها کردند   /  دیگر کسی به عشق نیندیشد  /  دیگر کسی به فتح نیندیشید  /  و هیچ کس  /  دیگر به هیچ چیز نیندیشید  /  در غارهای تنهایی   /  بیهودگی به دنیا آمد.....

 

من هم دوستان را به نوشتن چنین اراجیفی که در بالا رفت دعوت می کنم: میلاد، الیاس، حسن، نوشین و بهروز،

 

پ ن: از اینکه 4 و 5 صحنه دار شد عذر می خوام اما پنهان کردن این موارد خرابکاری کردن به رئالیسم زندگی است.. ای کاش می شد همه موارد لذت بار زندگی را گفت اما خب، شخصیت سیاسی فرهنگی اجتماعی گاها مانع زندگی کردن است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط علی ملیحی  |