تبليغاتX
یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

یادداشتهای یک خبرنگار خودخوانده

تصور شما از خواب چیست؟ خواب شمارا کاملا از زندگی جدا می کند. در واقع در این دنیا نیستید،هیچ چیز را حس نمی کنید،گذر زمان را نمی فهمید مگر اینکه عاملی خارجی شما را به جهان بازگرداند مثلا زنگ ساعت،زنگ در، صدای پراز تکرار مادر، دست نوازشگر همبستر، مگسی که لبهای شمارا با گه عوضی گرفته است و از همه مهمتر زنگ موبایل.

 

در این مجال سعی می کنم دو تجربه جالبم را از لحظات میان خواب و بیداری برای شما همراهان! توضیح دهم: من اصولا 9 ساعت در شبانه روز می خوابم البته گاهی ممکن است که 48 ساعت نخوابم و بعد یکجا 12 ساعت لالا کنم.. تجربه خوابی مداوم و 12 تا 15 ساعته تصور جدیدی از این لذت بخش ترین بخش حیات آدمی به من داده است.

 

یک روز از روزها خیلی خوابیدم، شاید نزدیک به 12 ساعت یا بیشتر، کمی هم کسل بودم.. لحظه ای میان خواب و بیداری قرار گرفتم. یاران غار می دانند که نمره عینک من بالاست. عینکی ها می دانند که در نمره های بالا، عینک به بخشی از وجود فرد تبدیل می شود مثلا انگار دستش است و یا پا و یا گوش. این عضو مجازی، تنها  در هنگام خواب جدا می شود. و میان نیمه هوشیاری و زدن عینک بر چشم، خود نوعی برزخ است.

 

القصه در آن روز بعد از 12 ساعت چشم باز کردم و سقف را دیدم که هاله ای به اسم لوستر در میان آن بود خواستن سرم را تکان بدهم اما نشد. خواستم کمی جابجا بشم اما نشد. دستها کاملا بی حس بود به طرز ابلهانه ای سعی می کردم دستم را به زیر تخت ببرم و عینکم را بیابم اما برایم ناممکن بود... انگار سوسک داستان مسخ کافکا شده بودم. یک آن، حس کردم که شاید مرده ام، و یا در حال مرگم! خیلی زیاد ترسیدم. تمام نیرویم را جمع کردم و مثل کسی که سر از زیر آب بیرون می اورد تمام قد ایستادم. ظاهرا نمرده بودم.

 

 

شاید ماهی بعدتر دوباره طولانی خوابیدم. نقطه واصل من با دنیا موبایل چراغ قوه دارم است.  یاران غار، بازهم می دانند که من در تمامی ساعات موبایلم را جواب می دهم و یا شماره را چک میکنم. در آن روز ساعت 12 موبایل را هم خاموش کردم و فارغ از همه چیز تا 5 عصر خوابیدم. خیلی آرام،خیلی بی دغدغه، خیلی بی صدا. وقتی که در آستانه بیداری بودم، یک آن(مانند همان یک آن قبل) گفتم که چه خوبه همین الان بمیرم. بعد تکرار کردم در ذهن که ای کاش الان بمیرم و تمام شود به همین سادگی.

 

 

می گویند میشل فوکو در تشریح تصادفش به دوستی گفته است: لحظه ای که ماشین مرابه هوا پرتاب کرد و به روی کاپوت افتادم با خود گفتم: خیلی خب! تمام شد! ناراضی نیستم.

 

 

 

پ ن : یکی از تفریحات هر شب من، مطالعه نسخه اینترنتی روزنامه کیهان است. انصافا هم سایت اینترنتی کیهان بسیار خوب و مناسب طراحی شده است. من مشتری پروپاقرص ستون گفت و شنود کیهانم. برای خروج از این فضای میان خواب و مرگ گفت و شنود زیر به نقل از کیهان را می آورم:

 

 

گفت: رسانه هاي غربي طي چند هفته قبل چه قشقرقي راه انداخته بودند كه آمريكا روز 7 آوريل به ايران حمله خواهد كرد.

 

 گفتم: از قديم و نديم گفته اند؛ حرف پيشكي مايه شيشكي است. گفت: حالا پس چي شد؟ چرا به جاي حمله از ضرورت گفت وگو با ايران حرف مي زنه؟

 

گفتم: چه عرض كنم؟! يك خروس با يك شير رفيق شده بودند. شب در جنگل خروس روي درخت خوابيد و شير پاي درخت دراز كشيد، دم دم هاي صبح خروس شروع به خواندن كرد و روباهي كه در او طمع كرده بود نزديك شد و گفت؛ با اين اذان خوش صدايي كه سر داده اي بيا پائين به امامت تو نماز بخوانيم، خروس گفت؛ من مؤذن هستم، امام جماعت پاي درخت خوابيده. در همين حال شير غرشي كرد و روباه پا به فرار گذاشت. خروس پرسيد كجا مي روي؟ مگه قرار نبود نماز جماعت بخواني؟ و روباه در حال فرار گفت؛ ميرم يك تجديد وضو مي كنم و برمي گردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط علی ملیحی  | 

 

«من هرگز نتوانسته ام از صمیم قلب باور کنم که امور انسانی چیزهای جدی و با اهمیتی باشند. امر جدی و مهم کجا بود؟ در این باره هیچ نمی دانستم،جزاینکه در آنچه من می دیدم و به نظرم فقط بازی سرگرم کننده و ملال انگیز می آمد،وجود نداشت. به راستی کوششها و معتقداتی وجود دارد که من هرگز به مفهومشان پی نبرده ام.

 

من همیشه با حیرت و اندکی سوءظن به این موجودات عجیب که برای پول می مردند،یابرای از دست دادن مقام مایوس می شدند و یا با حالتی تبختر آمیز خود را برای خوشبختی خانواده فدا می کردند، می نگریستم.من وضع این رفیقم را بهتر درک می کردم که به سرش زد تا دیگر سیگار نکشد و به نیروی اراده موفق هم شد.و یک روز صبح روزنامه را باز کرد و اطلاع یافت که نخستین بمب هیدروژنی آزمایش شده است، از آثار حیرت انگیز آن آگاه شد و بدون معطلی به دکان سیگارفروشی رفت.

 

البته گاهی وانمود می کردم که زندگی را جدی تلقی می کنم.اما خیلی زود همین جدی بودن به نظرم پوچ و مهمل می آمد و فقط ایفای نقش خودم را تا آنجا که می توانستم به خوبی انجام می دادم. نقشی که من بر عهده داشتم نقش موجودی بود کارآمد،باهوش،متقی،وطن پرست، از رذالت متنفر،با گذشت،نوعدوست،پایبند به اخلاق.......»--سقوط-آلبر کامو

 

 

پ.ن: میرای عزیز مدتها قبل  مرا به بازی انتحاب دعوت کرده بود. من متنهای وبلاگم را به دلیل تعداد محدودشان عموما جالب می دانم! دو یا سه متن بصورت خصوصی منتشر شده دارم که در اینجا به درد عموم نمی خورد.. به هر شکل این متن کوتاه رو که البته بهترین نیست در وبلاگ قبلی و فکر می کنم در اسفند ۸۳ نوشته ام. خاطره ای صورتی است قرین به واقعیت:

 

خیلی اصرار داشت که بدونه چی میخوام بهش بگم. گفت: بگو دیگه چی میخوای بگی؟
گفتم:بابا چه عجله ای داری تو؟
گفت: نه. باید بگی دارم از فضولی میمیرم.
گفتم: می خوام پیشنهاد ازدواج بهت بدم.
گفت: آخ جوووون حالا کی عقد کنیم؟
گفتم: دیگه عقد نمی خوادکه. همینطوری معمولی ازدواج می کنیم
گفت: باشه حرفی نیست به شرط اینکه همه چی معمولی باشه.
گفتم:حرفی نیست اگه منظورت از همه چی سکسه که اونم مثل همه مردم معمولی انجام میدیم.
خیلی خندیدیم اون روز

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط علی ملیحی  |