«آه! مادروقتی یک پول حسابی جمع کردیم وتوانستیم این سرزمین درندشت را ترک کنیم، وقتی این مسافرخانه را و این شهربارانی راپشت سرگذاشتیم و این سرزمین بی آفتاب را فراموش کردیم، روزی که عاقبت دربرابردریا که من این همه خوابش را میبینم قرارگرفتیم، آن روزبالاخره مرا خواهی دید که میخندم. اما برای این که آدم بتواند آزادانه لب دریا زندگی کند، خیلی پول لازم دارد...» نمایشنامهی سوتفاهم-البر کامو
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علی ملیحی
|
